خدایا تو تنهایی!منم تنهام ...

زمزمه کن:اللهم صل علی محمد و علی آل محمد

سلام به همه رفقا چه از پیرو چه از جوانقلب از همه تشکر میکنم بخصوص رفقای زیر ابینیشخند که خیلی خیلی به ما سر میزدنو ما رو شرمنده کردن. برای مدتی اینجا رو قراره تخته کنیم افسوس چه کنیم دیگه زندگی  همینه. از شوخی بگذریم برای مدته کوتاهی اپ نمیکنم . اما وقتی برگشتم به همه دوستان سر میزنم اوناییکه ممکنه ادرسشونو تغییر بدن لطف کنن ادرس جدیدشونو برام بزارن تا موقع برگشت بتونم برم پیششون.هورااوناییکه نیمه شب از خواب بیدار میشن و به عشق اون بالایی دو رکعت نماز میخونن یه اسمی هم از ما ببرن و ما رو هم دعا کنن. بدجور مخلصیم همگی انشالله همتونو بعدا میبینم بغلقلب

سونیان نوشت: ان زمان که همه به دنبال چشم زیبا هستن تو به دنبال نگاه زیبا باش...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط سونیان نظرات () |

 

Click to view full size image

ما ارزش  اتمسفر(غلاف جوی) را که کره زمین را در برگرفته است را نمیدانیم.

اگر اتمسفری که زمین را در برنگرفته است نبود شهاب سنگ هایی که از اسمان می اید در چند ثانیه زمین را منهدم می کرد. هر شهاب سنگی  که از اسمان می اید در

چند  لحظه می تواند کره ی زمین را منهدم کند. یکی از شهاب سنگ هایی که اتمسفر را  شکافته و در صحرای آریزونای ایالات متحده فرو آمده است گفته می شود قطر

سوراخی که ایجاد کرده دوازده هزار متر است و عمقش ششصد قدم  و وزنش پنجاه

هزار تن. این یک شهاب سنگی است که با سرعت و قدرت بسیار زیاد و خارق العاده به زمین افتاده  است. یک اتش سوزان!چه چیزی مانع اصابت این شهاب سنگ ها به ما

میشود...اتمسفر.

به این فرموده ی خدای متعال نگاه کن که می فرماید:

 (وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آیاتِها مُعْرِضُونَ).

 «و ما آسمان را سقف محفوظى قرار دادیم ولى آنها از آیات و نشانه‏هاى توحید که در این آسمان پهناور است روى گردانند»

کسی نمیخواد تفکر کنه؟ کسی نمیخواد عبادت کنه؟ بیشتر دقت کنیم و به وجود خدا و قدرتش پی ببریم. یه وقت از اون دسته نباشیم که از نشانه ها روی گردانند...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

بیشتر شماها از داستان انا و مهرداد خبر دارین که یک سال پیش داستانشو گذاشتم تو وبلاگم به خواسته خوده اقا مهرداد. و میدونید که بعد اون تصادف انا پاهاشو از دست داد . خیلی ایمیل زدم به اقا مهرداد تا ببینم چی شد اخرش؟
بعد یک سال اقا مهرداد ایمیل زد و من براتون کپی میکنم تا  دفتر این اتفاق رو ببندیم...

بعد مدتی که تصمیم خودمو گرفتم که به هر طریقی شده انا رو برگردونم مدام می رفتم جلو در خونه انا . اما مادرش با عصبانیت مانع دیدنم میشد. یکی دوبار هم که از دیوار خونشون رفتم بالا و کارم کشید به آگاهی. و با هزارو یک جور تمنایه مادرم  رضایت می دادن تا ولم کنن. اما بازم به قولی که به خودم داده بودم عمل کردم بازم رفتم اما فایده نداشت تا چشم به هم زدم دیدم سه ماه گذشت و من هنوز هیچ کاری نکردم .  میترسیدم که انا فراموشم کنه. ترسی که همیشه تو وجودم بود و اخرش سرم اومد.بهترین کار این بود که برم سراغ فرشید برادر انا که پاتوقشو میدونستم کجاست . رفتم سراغش  بار اولی که همدیگرو دیدیم تا تونست عصبانیتشو خالی کرد و منم از خودم دفاعی نکردم تا تونست منو کتک زد. بعد چند روز دوباره رفتم سراغش اما بازم فایده نداشت. زمان چه با سرعت گذشت. تا اینکه با هزار بدبختی فرشیدو راضی کردم که  کمکم کنه . وقتی نشستم و خواستم در مورد انا برام بگه. گفت عادت ندارم با نامرد جماعت در مورد خواهرم حرف بزنم اما ...
حرفاش برام سنگینی میکرد فقط یک مرد میدونه که وقتی بهش میگن نامرد چقدر سخته. فرشید گفت دو ماه بعد اینکه انا برای همیشه با من خداحافظی کرد به شدت دچار افسردگی  بوده و خانوادش به هر دری میزدن تا حالشو خوب کنن. تا اینکه یه روز تصمیم میگیره از خونه بره بیرون. و طبق یه اتفاق میره خونه سالمندان  برای دیدن پدر مادرهایی که از طرف فرزنداشون...
 یه انگیزه براش شکل میگیره وتصمیم میگیره هفته به هفته روزایه جمعه بره اونجا و محبت کنه به همه اونایی که چشماشون منتظر یک محبته.

بعد اون روز میدونستم باید کجا انا رو پیدا کنم سه روز صبر کردم تا اینکه جمعه شد و از قبل رفته بودم اونجا تا همین که اومد فرصت حرف زدن پیدا کنم . دیدم بهتره برم یه سر به این پدر مادرا بزنم مشغول حرف زدن باهاشون بودم که یه دفعه نگام به اون طرف حیاط افتاد. انا که رویه ویلچر بود و یه پسر قد بلند با موهای مشکی که داشت پشت سرش راه می اومد. تنم لرزید . رفتم خودمو قایم کنم دیدم با هم حرف میزنن. چقدر خنده به صورت انا می اومد. از نوع رفتار و لبخندشون میشد فهمید که حسی به هم دارن. نفهمیدم چطور از اونجا بیام بیرون. دو روز بعد رفتم دوباره سراغ فرشید و بهش قضیه رو گفتم . اونم رفته بود تو خونه برای همه تعریف کرده بود و انا مجبور شده بود که واقعیتو رو بگه. که مدته یک ماهی میشه یه ارتباطو شروع کردن. و خیلی راضیه. چون اون پسر هم جمعه به جمعه می اومده اونجا و به سالمندان سر میزده و اینطور شده که همدیگرو پیدا کردن...

خوشحالم که انا خوشحاله و پسری اونا بدون پاهاش میخواد. شاید حق من اینه که تنها بمونم.

پ .ن=من خودم به نوبه خودم برای مهرداد دعایه صبوری میکنم و شخصا از کار انا خیلی خوشم اومد که اخر هفته ها میره خونه سالمندان. خدا اجرشو بهش بده چه خوبه گاهی وقتا ما هم سر بزنیم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |


طفلک یتیم بود و با خانواده عموش زندگی میکرد .همیشه  کمبود محبت رو  میچشید. لباس

های نو که پسر عموش  تنش بود یا هدیه هاش  و جشن تولدهاش... همیشه کنج اتاقش تنهایی

با خودش خلوت میکرد. وقتی به پدر و مادر نیاز داشت اتاق های دیوار بهترین سنگ

صبورش بودن.  زمان میگذشت اما  خبری از محبت نبود . سعی داشت با پسر عموش 

رابطه قوی داشته باشه اما ...

بزرگ شد و رسید به سن 20 سالگی یک نوجوان  بدون هیچ دوست و رفیقی با هزار کمبود

که هیچ کدام گناه او نبود . با هزار بدبختی در سوپرمارکتی کاری پیدا کرده بود خیلی سخت

بود که از عموش اون 10 تومن پولو بگیره!

دختری دبیرستانی وارد شد با چهره ایی خیلی معصوم و زیبا . یک لحظه  نگاهش به نگاه 

دختر خیره شد. قلبش به شدت شروع به لرزیدن کرد . دختر  با حالتی خیلی دوست داشتنی تنها فقط یک لبخند به او زد ...


پ.ن: اگه ادمی رو دیدیم که احساس کردیم کمبودی داره سریع توهین

نکنیم عقده ایی فقط درکش کنیم که کمبودش از کجا شکل گرفته شاید تو بشی  فرشته نجاتش و کمکش کنی.قلب

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٢ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

چند وقت پیش رفتم تو یکی از وبلاگ های دوستام  که اپش خیلی طولانی بود نشستم کامل خوندمش که وسط های پستش نوشته بود هر کی جواب این سوالو نده معلومه که پستمو نخونده طفلی سوالش این بود:

ایا پست منو خوندی یا نه؟نیشخند

از بین 32 دو نفر فقط دو نفر جواب داده بودن اره و در مورد انتخاب رشته کمکش کردن موندم کمک خواستن در مورد انتخاب رشته کجاش قشنگه یا خوبه؟قهقهه بعضیا گفته بودن عالی بود! زیبا بود؟ یکی هم یه دونه گل داده بود ! پست بعدش گفته بود متاسفم که  از دوستام تنها 3 نفر میان مطالبو میخونن که خدا رو شکر سومی خوده من بودم هورایه سوتی خودم دادم موقعی که تازه وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم یکی از دوستام گفت بیا که اپم .بماند که اون موقع نمیدونستیم اپ کردن چیهنیشخندبماند که نمیدونستیم لینک کردن چطورهمژهخلاصه رفتیم وبلاگش و گفتم عجب شعر قشنگی عالی بود عزیزمدروغگو دوستم شب اومد گفت سونیان جان کدوم شعر؟ منظورت چی بود؟ منظورت این بود که اپ منو نخوندی اره؟ قبل اینکه نظرو بدی بیا  بخون پستموکلافهوقتی رفتم وبلاگش دیدم پستش در مورد یکی از شیطنتایه دوره دبستانشو نوشته اخه بند بند بود منه بدبخت فکرکرده بودم شعرهنیشخند بدجور ضایع شدم

به قولی ادم بره زیر 18 چرخ اما ضایع نشه والامژه ناگفته نماند که بعضی از دوستان اصلا مطالبمو واقعا نمیخونن و یه جورایی سوتی میدن در حالیکه خودشون متوجه نیستنو فقط نویسنده میفهمه و با یه لبخند تلخ جواب کامنتشو میده !بابا نکنیم اینکارو زشته خوهورااگه از  وبلاگی خوشت نمیاد واقعا ادم نره بهتر از اینکه نظر بی ارزش بده . حالا ببینم اینجا چند نفر سوتی میدنابله

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٥ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

به بیماری که شفا یافت پس از ناتوانی فنون پزشکی سوال کن چه کسی تو رو شفا داد؟

به ماری که زهر می ریزد فکر کن که چه کسی سم را در درونش نهاده برای شکار؟ حال انکه ان سم جان مار را نمیگیرد اما جان شکارش را...

به جنینی که به دور از اب  و چراگاه زندگی میکند بگو چه کسی از تو محافظت میکند؟

ار لخته خونی که در شکم زن تبدیل به موجودی به اسم انسان میگردد سوال کن چگونه به این زیبایی در امدی؟

به نوزادی که هیچ بلد نیست فکر کن که چگونه هنگام تولد گریه میکند؟ چه کسی او را به گریه می اندازد؟

به چشمانت فکر کن که چگونه میبیند؟ چشمانی که اندازه او کوچک اما وسعت دیدش بی نهایت...

به زبان دومت فکر کن که در انتهای دهانت قرار دارد که اگر هنگام غذا خوردن  چند ثانیه باز شود باعث خفه گی ما میشود! چه کسی به او اموخت که موقع جویدن باز نگردد؟

اگه فقط یک لحظه تنها یک لحظه فکر کنیم میبینم هر ثانیه یک معجزه اتفاق می افته ... واقعا فکر کردن به قدرت و علم خدا خودش عبادت نیست؟

قدرت خدایی رو که با این همه بزرگی مغرور نیست اما انسانی به این ضعیفی مغروره..

ب.ن= سلام به همه دوستایه خودمممممم ببخشید که سر نزدم همین الان میام سراغتون به قول بعضیا وقتی غیبم میزنه سخته پیدا کردنم زبان اما قراره سعی کنم کمتر غیبم بزنه البته امیدوارم نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۸ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

زن و همسرش داخل پارک منتظر بودن تا شعری که رو گفته بودن رویه چوب خوشنویسی کنن .اماده شه .زن احساس پا درد شدیدی داشت چون کفشاش تنگ بودن و خسته شده بود و رفت رویه نیکمت نشست.با نگاهی عجیب کودکانی را که به خاطر فقر کار میکردن دید میزد .

بچه هایی که نشسته بودن رویه زمین و میگفتن اقا ...خانوم خودتو وزن کن پولش اینقد میشه یا بچه هایی که قران و دعا میفروختن یا اونایی که فال میگرفتن . صدای گریه پسر بچه ایی توجه اش رو جلب کرد که داشت بلند گریه زاری میکرد ادمایه زیادی میرفتن کنارشو چیزایی میگفتن و رد میشدن پسر بچه رو به رویه خانومی که رویه زمین نشسته بود و لباس بچه میفروخت ایستاده بود . دل مهربونش تحمل نکرد و رفت کنار بچه گفت عزیزه من چی شده؟بچه با حالت هق هق حرف میزد که زن متوجه نشد فقط گفت مادرم که انگشتش طرف همون خانومی بود که لباس بچه میفروخت... دلش اروم گرفت که خدا رو شکر مادرشو گم نکرده.یه دفعه شوهرش اومد گفت عزیزم تموم شد بریم . اروم روم رفتن رویه صندلی نشستن شوهرش گفت عزیزم چی شده؟ زن در حالیکه چشاش به زمین خیره شده بود گفت فقط خسته ام.دوباره صدایه بچه بلند شد دلش تحمل نکرد شوهرش گفت ول کن عزیزه من حتما با مادرش دعواش شده جالب نیست دخالت کنی...زن توجه ایی نکرد و دوباره رفت . گفت عزیزم گریه نکن فقط بگو چی شده؟ بچه اروم شدگفت خانوم 8 تا قران تو جیبی داشتم که همشو گم کردم مادرم میره به بابام میگه تا صبح دو نفریشون منو میزنن. باید حتما امشب با پول برم خونه واگرنه...دوباره زد زیر گریه...زن کیفشو در اورد و مقداری پول داد گفت برو بده به مادرت و بگو این به جایه پول قران...بچه رفت و زن پشت سرشو نگاه نکرد تنها دید بچه با ترس یه متر کنار مادرش ایستاده و داره پولو بهش میده.با حالتی عجیب دور شد چند دقیقه بعد کنار بستنی فروشی دستاش گرمایه دستایه کودکی رو حس کرد. که چشاش برق میزد همون پسر بچه بود گفت حاج خانوم رفتم با پولتون قران گرفتم میخوام بفروشم حالا مادر و پدرم امشب منو کتک نمیزنن. حالا یه قران ازم میخری؟ زن گفت نه عزیزم برو خوش باش...نیمه شب وقت خواب دور از چشم همسرش گریه میکرد و تصویر پسر بچه از ذهنش بیرون نمی رفت. از خدا خواهش میکرد که به داد همه اونا برسه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٥ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

سلام امروز بحث من در مورد همه ماست از خودم شروع میکنم نه یکی دیگه .

همه ما بلوتوث کردیم این وسط یه چیزایی رو هم دیدیم مثلا صداهای پخش شده

دختر یا پسرا که از قبل ضبط شدن یا عکس های دخترا یا فیلم های خانوادگی.

حدیثی شنیدم که گفت اگر مسلمانی باعث بشه ابرویه یکی دیگه بریزه خداوند از اون

شخص خشمگین  میشود.

خب چرا ؟ چرا از من از تو از شما اخرین حلقه زنجیر پاره شده این بلوتوث ...نباشیم

میتونیم پاک کنیم و جا دیگه منتشر نشه .چرا دخترا رو خواهرمون و پسرا رو برادرمون

ندونیم ؟ چرا باید به ریختن ابرویه یکی دیگه بخندیم ؟ چرا فرهنگ ما اینه که هر روز یکی

رو خجالت زده کنیم. شاید واقعا بعدی خوده ما باشیم  شاید گوشیه ما پر از عکس های

خانوادگی باشه یه روز یکی سو استفاده کنه یکی اصلا دزدی کنه چه میدونم اینجوری

ما هم میشیم یکی از قربانی ها.

از خودم از تو که میای اینجا خواهش میکنم از امروز هر چی بدی دیدیم یا بلوتوث کردیم

فهمیدم ممکنه باعث بشه ابرویه یکی بره همون لحظه اول پاک کنیم شاید واقعا برای

کسانی شرف و عزت و ابرو ارزش داشته باشه نه اوناییکه خودشون همه چیزو لو میدن!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

سلام به تو که میبینی چی مینویسم برات ...

دل بستم به زندگی و تو رو خیلی جاها فراموش کردم ...

خیلی جاها عشق و دوست داشتنتو ندیدم ...

خیلی روزا شد که سرت داد زدم  و خیلی بد شدم برات...

دنیا پرست شدم و  فراموش کردم دارم چکار میکنم ...

این روزا اون یکی خودم میگه سزای تو همینه که پشیمون بشی...

دوباره در گوشم میگه حقته وقتی کنارش میزنی اینجوری تنها و بی کس بمونی...

دلم داره غصه میخوره به قیمت محبته خودت دوباره اومدم پیشت بگم بازی تموم شد...

اره من باختم عزیزم قبول دارم همیشه بازنده من بودم و بازم خواهم بود ...

اما دلم میخواد بهت بگم نبودنت  تو دلم برام قیامته ...

با یه جمله ساده میگم ...دوست دارم خدا جون واقعا بدون تو ته دلم خالیه ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۸ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط سونیان نظرات () |

روزی استادی کلاس درس خود را در نزدیکترین پارک کنار دانشگاه برگزار کرد و اون روز

 بحث در هوای ازاد در مورد تفکر و بینش دانشجویان نسبت به خداوند بود و استاد گفت

نظراته خودتان را یکی یکی بگید که هر کدام از دانشجویان صفات خداوند را خیلی عادی

گفتن مثلا خداوند بزرگ رحمان بخشنده و مهربان ...

دخترکی که شاهد حرفا دانشجویان بود ناخوداگاه بلند خندید! استاد گفت کوچولو اینجا

کلاس درسه دخترک گفت اقا اجازه؟ من بیشتر جوابو بلدم... استاد خندید گفت بگو

دخترک گفت:خداوند برای من همون تعجب درختی هستش که شما بهش تکیه زدی

که وقتی من بهش نگاه میکنم از شگفتی ان  میگم الله اکبر! خدایی که به شوقش

صداش میکنم یا به عشقش مهربونی میکنم تا اون پسرک به جا من تاب بازی کنه یا

به امیدش کنار بابام نماز بخونم ... یه دفعه دخترک ساکت شد استاد با تعجب گفت بگو

دخترک ترسید انگشتش رو تو دهنش کرد و با نگاه مظلومانه گفت اقا معلم الان وقتشه

معنی ایه بابایی رو بگم که همیشه بعد سکوتش میگه... استاد گفت بگو

دخترک گفت: اگر دریا برای کلمات پروردگارم مرکب شود پیش از ان که کلمات پرودگارم

پایان پذیرد قطعا دریا پایان می یابد هر چند نظیرش را به مدد ان بیاورم(الکهف109)!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

در زمان های خیلی دور قبل از میلاد مسیح یک مرد در بالایه کوه در یک کلبه زندگی

میکرد که  شب و روز به درگاه الهی عبادت میکرد و جایگاه خاصی در نزد  پروردگار خویش

و مردم داشت   انقدر عبادت کرد که به درجه ایی رسید که خداوند فرشته ایی بر وی فرستاد

که به او بگویید می توانی شفا دهی بیماران را...

ادم های زیادی رفتن و خداوند توسط ان مرد بزرگ انان را شفا میداد که نوبت رسید به دختر پادشاه که فلج کل اندام بود . پادشاه که شنیده بود همچین مردی وجود دارد دخترش را نزد او برد تا شفا پیدا کند

مرد پرهیزگار گفت باید فرزندت را اینجا بگذاری تا من به درگاه الهی دعا کنم وقتی که دخترت خوب شد خودش با پای خویش برگردد ...

شیطان در شب اول نزد مرد امد و گفت بنده من باش و نگاه کن دختری که هیچ دفاعی از خود ندارد و تو می توانی بر او تسلط پیدا کنی و ببین چقدر زیباست!

شب و روز گذشت  و شیطان دست برنداشت تا انکه ان مرد فریب هوس و شهوت را خورد و بر ان دختر فلج تسلط یافت و زنا کار شد...

ترسید که مبادا دختر به پدر خویش بفهماند و او را اتش بزنند گفت چه کنم؟ شیطان گفت اون را بکش و تیکه تیکه اش کن و بدنش را در قسمت های مختلف جنگل دفن کن

و ان مرد اینکارو کرد ...

پادشاه امد و گفت دخترم چه شد ؟مرد گفت او شفا پیدا کرد و برگشت به خانه !

پادشاه  موقع برگشت از جنگل گذشت که سگ دختر بو صاحب خویش را حس کرد و زمین را با پاهایش بلند میکرد . سر دختر پیدا گشت...

پادشاه دستور داد ان مرد را اتش زنند...   او را بستند تا اتشش بزنند گفت ای شیطان تو مگر نگفتی به من کمک میکنی پس چه شد؟

شیطان گفت پس بر من تعظیم کن تا نجات یابی مرد گفت دست و پایم بسته چگونه تعظیم یا سجده کنم ؟

شیطان گفت با چشمانت و ان مرد از خدا پرستی به شیطان پرست تبدیل شد و با چشمانش تعظیم کرد و اتش او را در برگرفت!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٧ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

اولین سوال شک انگیز شیطان در دل یک مسلمان؟

تا حالا شده بگید که خدا که از عاقبته ما خبر داره  ما هر کاری کنیم از بد بودن یا خوب بودن ما با خبره فوقش بریم به جهنم!!!

پس چه نیازه من تلاش کنم یا نه؟ یعنی ما فکر میکنیم مجبوریم نه مختار

حالا یک مثال ...

پدری سه فرزند پسر داره که به هر کدوم اونا 30 هزار تومن میده که برن هر جور دلشون می خواد خرجش کنن و بعد اینکه خرجش کردن صادقانه به پدرشون بگن که چکارایی با پولشون انجام دادن؟
پدر بدون اینکه پسراش  بیان بگن که چکارایی کردن میدونه که پسر اول میره پولشو میده به کار خیر میندازه.
دومی پولشو  خرج مشروباته الکی میکنه
و سومی پسنداز میکنه ...
چرا میدونه؟ چون از پسراش اگاهی داره و اونا بچه هایه اون پدر هستن و از اخلاقشون با خبره
حالا خدایی که ما رو خلق کرد ایا نمی دونه ما قراره چکار کنیم با زندگیمون ؟ ما رو مختار خلق کرد تا مختار زندگی کنیم نه مجبور اما از ذات ما خبر داره ...
پس ما خودمون سرنوشتمونو با عقل و منطق رقم میزنیم پس خدایا به امید تو...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

این قصه رو از زبان مادرم شنیدم والا نمیدونم یه قصه هستش یا واقعیت

مادرم گفت: در زمان قدیم در یک خانه سه پسر بودن که دو پسر بزرگتر ازدواج کرده بودن و هر کدام فرزندانی داشتن و حال نوبته به پسر سوم خانواده ...

پسر کوچک همسرش زنی با ایمان و جوان و زیبا بود
عروس های بزرگتر به او چون جوانتر و زیبا تر بود حسادت میکردن
و چون مادر شوهر عروس کوچکتر را بیشتر دوست داشت عروس های بزرگتر با او دشمن شده بودن هر روز یه دروغ هر روز یک غیبت
مدتها گذشت و عروس کوچکتر صاحب فرزندی نمیشدن و عروس های بزرگتر زندگی را برایش جهنم کرده بودن تا روزگاری گذشت عروس دوم خانواده فرزندی دیگر به دنیا اورد و عروس کوچک خانواده برای تبریک رفت نزد او ...
فرزندش را در اغوش گرفت و ارام ارام در گوش کودک چیزی زمزمه میکرد ...
در همان روز فرزند تب شدیدی کرد و در بستر افتاد عروس های بزرگتر به اون تهمت زدن که اون نیز در گوش فرزندش چیزایی خوانده که این چنین کودک بیمار شده و به او بسیار تهمت زدن و او به فزرندان ایشان حسادت میکند
تا اینکه از عروس کوچک خانواده سوال کردن چه چیز در گوش فرزند خواندی که مادرش این چنین اشفته شده ؟
او با ارامش گفت خواست خداوند است که فرزند بیمار شود و قضا قدر

و الا من در گوش فرزندش جز اذان و ایه الکرسی چیزه دیگری نخواندم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٧ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

یه روز یه برنده کوچولو تو سرمای زمستون تو دل سیاهی شب

داشت از این درخت به اون درخت می رفت دانباله خارو خاشاکی بود

تا بتونه لانه خودشو بالایه یکی از همین درختا بسازه ...

همین جور داشت تکو تنها دانباله چیزایی بود که بتونه خونشو بسازه

بعد یه مدت لانه خودشو ساخت و با ارامش رفت تا استراحتی کنه و بخوابه

اما بعد یه مدتی طوفانی شد و لانه برنده افتاد زمین

برنده خیلی دلش گرفت به خدا گفت: خدایا خونه کوچیک من کجایه دنیایه

تو رو تنگ کرده بود که اینجوری تو زمستون منو اواره کردی؟

خدا گفت: ماری کنار لانه تو کمین کرده بود و تو در خواب بودی مجبور شدم

طوفانی کنم تا از لانه بیرون بیای و نجات بیدا کنی...

گاهی وقتا قبل اینکه گله یا شکایتی کنیم از بدی تقدیر بهتره فکر کنیم حکمتش چی بود؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

فکر میکنید لقب بدبخت برای چه ادمایی هستش؟ اونایی که

پول یا ثروت ندارن یا اونایکه بیمارن یا هر چیز دیگه ایی

اما فکر نکنم بدبختی از جانب محیط بیرونی ما ادما باشه فکر کنم

بیشتر برمگیرده به محیط درونی ما که امیدوارم جز دسته ها ی زیر

نباشیم...

بدبخت کسی هستش که بتونه کمک کنه اما رد کنه
بدبخت کسی که بتونه خوب باشه اما بد بودنو انتخاب کنه
بدبخت کسی که بتونه حرف راستو بزنه اما دروغو میاره جلو
بدبخت کسی که دوست واقعیش رو از دست بده
بدبخت کسی که بتونه ببخشه اما کینه رو بیاره جایه بخشش تو قلبش
بدبخت کسی که به خاطر غرورش عشقش رو از دست بده
بدبخت کسی که بتونه خدا رو صدا بزنه اما ...
بدبخت کسیه که ناتوانی و ضعف خودش رو بندازه گردن دیگران
بدبخت کسی که هر روزشو برای خودش تکراری کنه
بدبخت کسی که ناامیدی رو پیشه کنه به جایه امیدوار بودن
بدبخت کسی که نفهمه  کی بود و نفهمه چه جوری زندگی کرد
بدبخت کسی که بتونه جلو اتفاق بد رو بگیره اما سکوت کنه
بدبخت کسی که واقعیت رو قبول نکنه

دوستان عزیزم ممنون که تنهام نزاشتین به امید موفقیت شما در سال جدید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

دلم می خواد با نوشتن این موضوع توجه بیشتری داشته باشیم به احساساته خودمون

دختری 7 ساله کلاس اولی زنگ نقاشی

تو دفتر نقاشیش با چندتا خط ساده یه ادمکی رو کشید که رویه یه چیزی شبیع

سجاده خوابیده

موقع نگاه کردن معلم به دفتر نقاشیا بود

همه بچه ها از درخت از طبیعت و حیوانات چیزایی کشیده بودن که در مهد یاد گرفته بودن

معلم اومد دفتر معصومه رو برداشت و نگاه کرد

گفت:معصومه جان این چیه؟ یه سجاده هستش اما چرا این ادمک دراز کشیده؟

معصومه با یه لبخند خیلی شیرین گفت: خانوم معلم من وقتی بچه ها همسایه 

به خاطر نداشتن عروسک مسخره ام می کنن یا وقتی کفش پاره منو میبین که پاهام

دیده میشه منتظر میشم بابا و مامانم بخوابن اروم میرم سجاده رو پهن می کنم و

می خوابم روش

اخه اونجوری حس می کنم تو اغوش خدا خوابیدم و همه چیز یادم میره

حس کودکانه یه بچه 7 ساله کجا و ما ادما کجا ای کاش دلمون مثل یه کودک

بود و خدا و دنیا رو به دید کودکانه می دیدیم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

احتمالا همه شماها داستان ٢٠١٢ رو شنیدید ! درسته همون اخر الزمان

ابا واقعا سال ٢٠١٢ اخرالزمانه ؟

میگن یا شنیدیم یا خوندیم که هیچ کسی نمی تونه اخرالزمان رو پیش بینی کنه

اما برای یک دقیقه تصور کنید که فقط برای زندگی یک سال وقت داریم چکار

می کنید با این یکسال؟

خدایا قراره چی بشه ؟

به معنی یک ایه توجه کنیم :ای مردم اگر خدا بخواهد همه شما را از میان میبرد و گروه

دیگری پدید می اورد و خداوند همواره بر این کار تواناست.

نشانه های قیامت ! فکر نمی کنید خیلی چیزا اتفاق می افته همین اطراف خودمون که

از زبون بعضیا مشنویم الله اکبر اخر زمان شده!!!

و اینو هم در نظر داشته باشیم که زیاد برای توبه کردن وقت نداریم چون که خداوند در

قران فرموده زمان خاصی تا قبل از قیامت برای توبه وجود داره که اگه زمانش از

دستمون در بره دیگه وقت تمام ورقه ها بالا...

من اگه یک سال وقت داشته باشم سعی می کنم ...

شما چی؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سونیان نظرات () |

یا امام رضا حرم تو بهشت گمشده همه ادمایی هستش که گم شدن تو خودشون

سلام به همه ببخشید مدتی نبودم مشهد بودم

چقدر احساس ادم قشنگ میشه وقتی اروم اروم به طرف حرم راه می ره

چقدر سخته ادم مشکلی داشته باشه به وسعت یه دریا اما نتونه بگه تو حرم

میگن امام رضا خیلی پیش خدا ابرو داره که حاجته خیلیا رو میده ای کاش منم جز

اون دسته از خیلیا بودم

چه عظمتی داره این حرم امام رضا از کجاها که نیومده بودن مشهد

وقتی جلو حرم ایستاده بودم ادمایی رو که از کنارم رد می شدن همه دعا می کردن منم می گفتم امین

کارم شده بود امین گفتن حاجت اینو اون

نشد خودم دعا کنم

یا امام رضا به حق امام جواد به حق سر بریده امام حسین حاجته همه رو بده

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۱ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ توسط سونیان نظرات () |

تولدت مبارک بابا جونم

یادش بخیر سال گذشته مامان یه کیک درست کرده بود که وقتی می خوردی

با لبخند گفتی شیرینیش کمه قربونت برم مثل خودم عاشق شیرینی بودی

بابا خیلی وقته مامان نمی خنده

خیلی وقته زندگی سخت شده

بی وفایی خیلی یه بار نشد بیای تو خوابم

امروز بیشتر از همه روزایه دیگه حس دلتنگی بهم دست داده

نزدیک ماه محرم هستیم هنوز یادم نرفته قرار بود این محرم ...

هنوز جایه خالیت تو خونه حس میشه

هنوز لباسات تو کمد هستش

هنوز عکست رو دیوار خونه مونده

می دونم همیشه ما رو نگاه می کنی می دونم همیشه با خدا مواظب ما هستی

بهت قول دادم یه شیر زن به بار بیام که هم پسر خونه باشم هم دختر خونه

تولدت مبارک بابا جونم تنهامون نزار

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٩ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

یادم میاد که یه ماه پیش با مادرم رفتم بانک ملت کار داشتیم وقتی کارمون تموم شد سر چهار راه خسرو پل یادگار یه پسری با پدرش نشسته بود که گدایی میکردن پسره تقریبا میشد گفت 16 سالی داشت خیلی لاغر بود و انگار چون همه اش تو افتاب بود پوستش کاملا سوخته بود.پسره پشت به جمعیت نشسته بود و پدرش لباسشو بالا زده بود چون یه غده خیلی بزرگ سرطانی تو کمرش بود که خیلی وحشتناک بود و هر کسی که اونجا رد می شد یه چیزی میزاشت کف دستشون وقتی پسره رو دیدم از تو چشاش می شد فهمید که چه حالی داره یه پسری که تو سن غرور جلو این همه جمعیت لباسش بالا بود و گدایی میکرد مامانم یه پولی داد و ما رفتیم دو سه بار دیگه هم خودم این پدرو پسرو دیدم تا اینکه امروز دیدم پسره خودش تنها نشسته بود و لباسش پاییننمی دونم چرا مثل دیوونه ها رفتم پیشش گفتم سلام اما اصلا جواب نمی داد هر چی گفتم سلام حالت خوبه دیدم جواب نمیده یه کارتون پیدا کردم مثل یه دختر دیوونه کنارش نشستم سعی کردم یکم باهام حرف بزنه چون پسر خوبی به نظر می اومد اما فایده نداشت خیلی بد نگاهم میکرد انگار بدش می اومد بلند شدم رفتم تو مغازه یه چیزی براش گرفتم اوردم تا بخورهاما انگار احساس کرده بود دلم می سوزه براش برا همین با اعصبانیت گفت فکر می کنی من گدام پول ندارم؟ تعجب کردم گفتم چی میگی ؟ دیدم از تو جیبش پول زیادی در اورد گذاشت توچادرم گفتم این چه کاریه چرا نمیری عمل کنی خیلی غده ات بزرگ شده گفت برو گم شو تا داد نزدم که می خوای پولامو برداری بهش گفتم تو دیوونه ایی من اومدم یکم حرف بزنم باهات گفت بابام اونقدر داره که پول عمل من در بیاد اما منو عمل نمی کنه ؟ گفتم اخه چرا گفت اخه بابام منو به خاطر همین غده سرطانی می خواد چون خوب درامد داره براش ساکت شد اونقدر دلم سوخت که هیچی نتونستم بهش بگم همین جور داشت به ادمایی که کنارش رد میشدن نگاه میکرد خیلی چشاش معنا داشت خیلی نمی دونم خوب میشه نمی دونم بزرگ بشه چی میشه نمی دونم اما برام مهم شده دوست دارم بازم ببینمش توجه کردین گاهی وقتا ادما برای بار اول همین که همدیگرو میبینن بدونه هیچ حرفی احساس نزدیکی می کنن با کسی...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط سونیان نظرات () |

تا اخر اخرش بخوننیشخندقهقهه

یه روز یه سیب زمینی(اقا پسر)ابله به دانشگاه  میرفت که صدایه دختری رو شنید که کمک می خواست  قدماشو تند تر کرد وقتی سر کوچه رسید دید یه پسر موفنگی داره یه دخترو به زور میکشونه داخل ماشین میدونین چی شد؟قهر

سیب زمینی رگ پیدا کرد رفت جلو اول دختره رو دید زد گفت: بله...خوشگلهعصبانی

بعدش هیکلو دید زدگفت: بله... عالیهعصبانی

بعد محکم زد تو دهن پسره چنان دادو بی دادی کرد که بدبخت پسره پا به فرار گذاشت

بعدش کمی اخم کردو با جدیت تمام کیفه خانومو از رو زمین برداشت و داد به دختره

دختره که بدبخت ترسیده بود یه تشکر کردو گفت مرسی من میرم بازم ممنونم اما میدونی چی شد؟نگران

سیب زمینی بازم رگش زد بیرونو گفت: نه تا خونه میرسونمت وای نگو بلا بگووو

تو راه که می رفت اقا به هر طریقی که بود می خواست خوشگله رو برا خودش  جور کنه چشمک

ای به این در زد  ای به اون در زد از هزار راه وارد شد تا اینکه گفت انگاری دختره پاکی هستی دختره معصوم هم سرشو پایین تر انداخت گفت اگه هر روز از این راه میری به من بگووو تا بیام برسونمت دختره گفت چه جوری پسره با کلک گفت اگه دوست داری شمارتو بده ...یه دقیقه سکوت حکم کرد بعد دختره الهی قربونه خودمون برم کنجکاویش گل کردو  گفت:دوست دختر داری؟پسره با اعصبانیت گفت :این چه حرفیه بابا دوستم کجا بود چیه چون گفتم شماره بده فکر می کنی ما هم بله...عینک(نگو در حالیکه اقا هزار تا شماره تو گوشیش هستش که با این خانوم میشد 1001

بهد دوباره ادامه داد گفت من تا حالا به یه دختر حتی تلفنی حرف نزدم(دروغ انداره کله اش)قهقهه

حتی به یه دختر چپ نگاه نکردم(دروغ هر شب میره پارتی)آخ

حتی خواهرمو بدونه روسری ندیدم(خواهر نداره اصلا)تعجب

خب این همه دروغ شاخ دار از اقایون اما دخترا دروغاشون چیه؟

مثلا چند سالته؟ 17 سالم تازه تموم شده(23 سال داره)زبان

اصلا دوست پسر ندارم (فقط یه دونه داره بدبخت که اونم ادم حسابش نمی کنه میگه اصلا ندارم)نیشخند

حالا قضاوت کن نباید پسرا رو دار زد؟بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

خب بچه ها ازم خواستن یکم وبلاگو شاد کنم

خب دختر خانوما بیاین بخونین البته برای خانومایی که یکم شیطون هستنانیشخند

چند تا روش دارم برای ضایه کردنه پسرا تو جمع

وقتی داخل تاکسی هستی یه اقایی کنار دستتون نشسته البته یکی دو نفر دیگه هم تو تاکسی هستناچشمک یه مرتبه رو کن به اقا پسر با اعتماد به نفس کامل بگو بی ادب مگه خودت خواهر مادر نداری اقا بزنین کنار می خوام پیاده شم خب صد البته که راننده شما رو پیاده نمی کنه با یه اوردنگی پسرو میندازه بیرون اونم پولشو میگیره نصف راه پیاده میشه قهقهه

دومین روش ضایع کردن پسرا:وقتی تو کلاس نشستی و چند نفر از هم کلاسیات هم هستن رو کن به طرف اون پسریی که از همه ساکتره برو بگوو مگه خجالت نمی کشی چرا ای چشمک میندازی من نامزد دارم واقعا ...از کلاس بزن بیرون دیگه اون اقا هر چی به همه توضیح بده که من  چیزی نگفتم  هیشکی باورش نمیشه خنده

روش سوم :فکر کن تو پارکی  میبینی که یه اقا پسر داره با دوست دخترش گل میگه و گل می شنوه  برو طرفش بگووو خجالت خوب چیزیه شماره میدی انوقت با یکی دیگه میشنی صد درد صد پسره دعواتون می کنه میگه برو خانوم اشتباه گرفتی یه کاغذ سفید از تو کیفت بردار بنداز جلوش بگووو بیا اینم شمارت خاک بر سرت دختر خانوم همین جوری که منو سر کار گذاشت تو رو هم سر کار میزاره فکر می کنید چی میشهسوال

و روش چهارم :فکر کن تو خیابون باشی پولت برای مانتو مارک دارت نرسه بهترین روش برو توخیابون به پسری که یکم لباسش خوبه بگوو دزد  اهای دزد کم نیارنیا همین جور بگووو دزد  پسره میگه برو خانوم یعنی چی دزد کیه ؟ بگوو اهای مردم این کیفمو زد بهش بگوو ازت شکایت می کنم  غیر ممکنه  چند نفر نریزن سرش  و چند تا اسکناس خوشگل گیرتون نیاددد البته   کار بدیه هااااا نکنین از خود راضی

روش بنجم: وقتی یه روز تو دانشگاه سر جلسه امتحان هستی می خوای یکی رو شوت کنی بیرون از جلسه وخلاصه یه ترم بیفته وکلا ضایع شه جلو همه یه مرتبه بلند شو و به ناظر بگو می خوام جامو عوض کنم ناظر هم میگه خب سر جات بشین خوبه اما شما چی می گی؟ با لحنی کاملا  جدی میگی که من اینجا نمی مونم این اقا به من میگه تقلب برسون خب چکار کنم دوست ندارم کنار همچین ادمی بشینم که ای دم گوشم ویز ویز می کنه خب چی میشه هیچی دیگه استاددد  شوتش می کنه بیرونخواب

بچه ها باور کنین این کارو بکنیدا اصلا ضرر نداره قهقهه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  دوم www.pichak.net کلیک کنیدساعت ۶ بعد ظهر بود منتظر تلفن انا بودم اما ازش خبری نشد !

یه چیز خیلی عجیب بود برام .انا وقتی بهم می گفت تماس میگیرم یک ثانیه تاخیر نداشت

هزار فکر میکردم نکنه ازم خسته شده...نکنه یکی بهتر رو پیدا کرده اما نه انای من اینجوری نیست ...چی شده چرا زنگ نزد .بهتره خودم تماس بگیرم  اما گوشیش خاموش بود 

نیم ساعت تو  پارک همین جور قدم می زدم داشتم کم کم دیوونه می شدم تا اینکه یه اس از فرشید  اومد که سریع خودتو برسون بیمارستان امام حسین ...

تمام بدنم لرزید می دونستم برای انا اتفاقی افتاده  تو راه همه اش دعا می کردم که حالش خوب باشه

بهتره داستانو از اول بگم من مهراد ٢۵ سالمه  و اناهیتا ١٩ ساله

من یه پسر مغرور و از خود راضی بودم که اصلا به هیچ چیزی جز خودم توجه نداشتم بهتره بگم حتی به اسلام و پیامبر هم اعتقاد نداشتم فقط به خدا ... و می گفتم دنیا طبق نظم به وجود اومده و همین جور هم پیش میره اعتقادهایی که خیلی از جوونایه امروزی دارن .یه روز تو نت بودم تو قسمت عمومی حرفایی میزدم که همه نظر می دادن در مورد خدا در مورده اینکه همه حرفا شعار شده  یک مرتبه دیدم دختری به اسم اناهیتا اومد تو قسمت خصوصی و حرفایی زد که دیگه نتونستم چیزی بگم فقط یه خواهش کردم ازش که ای دیشو بده که اونم داد چون میدونستم دلش می خواد عقیده من رو عوض کن بدون معطلی ای دیشو  داد

هر روز با هم چت میکردیم یه زمان خاصی رو با هم انلاین می شدیم

اونقدر جذاب حرف میزد که من فقط میدیدم  و از صد جمله اون من فقط یه جمله می گفتم تا اینکه عکسمو نشونش دادم اما هر کاری کردم عکسشو نشون نداد  شماره دادم اما شماره نداد هر کاریش میکردم  می ګفت نه نه نه!

تا اینکه یک روز نقشه کشیدم دو روز انلاین نشم تا نګران بشه شاید بعد از دو روز برم شمارشو بده به من ...

تا اینکه بعد از دو روز رفتم یاهو خیلی ناراحت بود خیلی خیلی راحت متوجه می شدم به من وابسته شده ګفتم اګه شمارتو ندی دیګه نمیام نت  ...

شمارشو ګرفتم دیګه با هم چت نکردیم و تلفنی حرف میزدیم اونقدر خوب  حرف می زد  که هر کسی جایه من بود  حرفی برای ګفتن نداشت و وقتی از قیافه اش سوال میکردم می ګفت من خیلی بد قیافه هستم  مجبورش کردم یه جا قرار بزاریم تا ببینمش

اولین روز دیدنشو تا زنده هستم فراموش نمی کنم  تو کتابخونه قرار ګذاشتیم شاید بخندیدن چرا اونجا رفتیم اخه دلش نمی خواست جاهایی بره که همه دختر و بسرا میرن خب انا این بود دیګه ...

وقتی دیدمش تعجب کردم اخه اینکه می ګفت من قیافه بدی دارم اصلا  این دختر که خیلی جذاب بود وقتی با من راه می رفت همه بسرا بهش توجه داشتن خیلی با حجاب بود و جوری رفتار میکرد که همه می ګفتن خواهرمه !!!

باورم نمی شد تو این زمونه همچین دخترایی هم باشن البته یه دونه هستش اونم انا بود

خیلی با هم قرار میزاشتم واقعا دلم می خواست به عنوان همسر اینده قبولش کنم  اما قبول نمی کرد اوایل می ګفت می خوام درسمو ادامه بدم و بهانه ایه دیګه اما نمی دونست تو دلم چه غوغایی کرده نمی دونست اونقدر دوستش دارم که اګه بګه مهراد بمیر  می مردم و نفسم تو سینه خفه می شد نمی دونست که اګه یه روز صداشو نشنوم دیوونه میشم اخه چه جوری باید بهش می فهموندم عاشقش شدم و تا زنده هستم وفادارش  خواهم بود دلم می خواست وقتی به چشاش نګاه می کنم بهش بګم قربونت برم فدات بشم اما اونقدر نجیب بود جرات نداشتم بګم

خیلی با هم قرار ګذاشتیم تا اینکه دیګه نمی تونستیم  روزی یه بار همدیګه رو نبینیم من با خانوده ام مشورت کردم و تمام خصوصیات انا رو ګفتم همه شیفته دیدنش بودن تا اینکه تصمیم ګرفتم  خانوده ها رو با هم اشنا کنم و همین کارو کردم و انایی من روز به روز خندیدنش بیشتر می شد .عاشق خندیدنش بودم وقتی می خندید دلم غش می رفت براش تا اینکه زمان ناخوشیمون رسید

رفتم بیمارستان فرشید رو دیدم ګفتم چی شده خواهرت کجاست دیدم  همین جور داره اشک میریزه  ترسیده بود ګفت مهراد انا  تصادف کرده همون جا ولو شدم تو اتاق عمل بود بعد از ۴ ساعت دیدم اومدن بیرون با دکترش حرف زدم باورم نمی شد اناهیتایه من فلج شده باید تمام عمرش رو ویلچر بشینه التماس دکتر کردم یعنی هیچ امیدی نیست دکتر ګفت امیدتون به خدا باشه  ما دیګه نمی تونیم کاری بکنیم

انایه من دیګه کم می خندید دنیا براش معنی نداشت اما من کنارش بودم کم کم خانودم به من فشار می اوردن سه ماه ګذشت کم کم روحیه انا خوب می شد می دونستم سریع با این مساله کنار میاد چون با ایمان بود تا اینکه من عشقمو با یه جمله از دست دادم تو بارک بودیم داشتیم حرف میزدیم یه مرتبه یه جمله ګفتم که انا رو ساکت کرد و برای همیشه رفت دیګه تا امروز نخواست منو ببینه  من بهش ګفتم اګه با یه دختر خوشګلتر از تو و سالم اشنا بشم یعنی تو رو انتخاب می کنم؟ حتی جواب نداد تازه متوجه شدم چه جمله ایی ګفتم خدا می دونه چقدر تحقیر شد چقدر خرد شد یه فرشته رو از دست دادم اما خدا خودش میدونه من قصدی نداشتم شاید حرفایه خانوادم رویه من تاثیر ګذاشته بود اما من هنوز عاشقشم کاش بدونه هنوز مهرداد عاشقه چشاشه و فدا میشه براش

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

سرد بود خیلی سردددددد

تو حیاط بودم فکر میکردم که کی هستم چی هستم برای چی خدا منو خلق کرده؟

یه مرتبه گوشیم زنگ خورد ...دوستم بود یکی از بهترین دوستام بهم گفت شهاب  خبر داری سیاوش تصادف کرده و فوت شده؟؟ تعجب کردم چطور ممکن بود اخه همین عصر امروز باهم بودیم

خیلی ناراحت شدم به فکر فرو رفتم اگه من جای سیاوش بودم چی می شد باید چکار میکردم یاد یه جمله کوتاه از مادرم افتادم که بهم گفت شهاب هیچ موقع حق کسی رو ضایع نکن اخه حتی اگه یه خوشه گندم از بار کسی به ناخواسته هم کم بشه تو اون دنیا باید جواب پس بدی  نمی دونم چی باعث شده بود این همه به فکر فرو برم با خودم گفتم بهتره برم دو رکعت نماز بخونم اما یادم اومد که بلد نیستم  یواش یواش ترس برم داشت که الان دوستم چی میکشه ؟

گفتم بهترین کاره که براش دعا کنم براش طلب امورزش کنم...که یه مرتبه یه چیزی به مغزم رسید اگه من جای دوستم مرده بودم کدوم کارم جالب بوده که خدا منو ببخشه داشتم کم کم می لرزیدم اما لرزیدنم برای سرد بودنه هوا نبود...

یاد یه حرف قشنگ از پدرم افتادم که گفت شهاب جان پسرم بترس از روزی که دست خالی بری پیش خدا... باید به اخرت ایمان داشته باشی که روز حسابی وجود داره اما من همیشه در جوابش می گفتم که من با دلم باهاش در ارتباطم نماز که زوری نمیشه

همیشه احساس میکردم خدا منو دوست داره گفتم رسم معرفت این نیست که یه تشکر خالی نکنم رفتم وضو گرفتم نشستم رو سجاده بدون اینکه نمار بخونم اخه بلد نبودم سرم رو گذاشتم زمین و خالصانه دعا کردم که خدایاا اگه منو دوست داری یه کاری کن یه وقت کوچیک بزارم برای نماز کاری کن دست خالی نیام پیشت 

چهل روز گذشت بالا سر قبر دوستم هستم خدا رو شکر می کنم من جای اون نیستم ویه فرصت دارم بعد نیست چند وقت یه بار سری به قبرستون بزنیم هر چی باشه خونه اخرمونه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٢ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط سونیان نظرات () |

یه بار تو دل سیاهی شب مادر بزرگم اومد تو اتاقم و شروع کرد به گفتن قصه...

اما این بار قصه مامان بزرگم با همیشه فرق داشت می گفت:

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود مادر تنهایی بود که عاشق بچه هاش بود

بابایه این بچه ها ادم خوبی نبود همیشه به بچه ها و مادرشون می زد ...کار نمی کرد و گوشه خونه نشسته بود و زانو به بغل گرفته دستور می داد.

زمان به سختی می گذشت پدر خانواده خود را ترک کرد و برا همیشه رفت جایی که کسی اون نشناسه !

مادر بدبخت موند با دو بچه کوچک که حالا وقت کار کردنش بودزندگی سخت بود اما سخت تر شد.

روزگاری گذشت دخترو پسر این خانوم بزرگ شدن اقا و دوشیزه شدن دختر که رفت سر خونه زندگیه خودش یه مادر پیر موند با یه پسر بزرگ

مادر همیشه پسرش رو نصیحت می کرد که فرزندم خانوده ات رو هیچ موقع تنها نزار در مواقع سختی و مشکلات چون همه چیز با گذشت زمان درست میشه ...

پسر ازدواج کرد صاحب یه دختر کوچولو شد زندگیشان بد نبود می گذشت یه زندگی ارام و ساده اما طمع چشم این پسر را کور کرد و گفت میرم دانبال زندگی بهتر به همسر و مادرش گفت میرم و خیلی زود بر میگردم با کلی پول ...

اما هنوز پسر بر نگشته دختر شیر خوارش شده ٨ ساله

مادر بزرگم با بغض سنگینی ادامه داد دخترم برای ما همیشه بمان و ترکمان نکن قدر مادرت را بدان که سخت کار می کند

گفتم مادر بزرگ پسرک برگشت یا نه؟

گفت او هم همانند پدرش رسم وفا و مردی را نیاموخته دخترم...

مادر بزرگم رفت با بغض سنگین و من باز هم چشمانم دوخته شده به در تا پدرم بیاید ...شاید ...نه می دونم که میاید مادر گفت حتما پدرت  میاید

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٧ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

Design By : Mihantheme