زمزمه کن:اللهم صل علی محمد و علی آل محمد
یادم میاد که یه ماه پیش با مادرم رفتم بانک ملت کار داشتیم وقتی کارمون تموم شد سر چهار راه خسرو پل یادگار یه پسری با پدرش نشسته بود که گدایی میکردن پسره تقریبا میشد گفت 16 سالی داشت خیلی لاغر بود و انگار چون همه اش تو افتاب بود پوستش کاملا سوخته بود.پسره پشت به جمعیت نشسته بود و پدرش لباسشو بالا زده بود چون یه غده خیلی بزرگ سرطانی تو کمرش بود که خیلی وحشتناک بود و هر کسی که اونجا رد می شد یه چیزی میزاشت کف دستشون وقتی پسره رو دیدم از تو چشاش می شد فهمید که چه حالی داره یه پسری که تو سن غرور جلو این همه جمعیت لباسش بالا بود و گدایی میکرد مامانم یه پولی داد و ما رفتیم دو سه بار دیگه هم خودم این پدرو پسرو دیدم تا اینکه امروز دیدم پسره خودش تنها نشسته بود و لباسش پاییننمی دونم چرا مثل دیوونه ها رفتم پیشش گفتم سلام اما اصلا جواب نمی داد هر چی گفتم سلام حالت خوبه دیدم جواب نمیده یه کارتون پیدا کردم مثل یه دختر دیوونه کنارش نشستم سعی کردم یکم باهام حرف بزنه چون پسر خوبی به نظر می اومد اما فایده نداشت خیلی بد نگاهم میکرد انگار بدش می اومد بلند شدم رفتم تو مغازه یه چیزی براش گرفتم اوردم تا بخورهاما انگار احساس کرده بود دلم می سوزه براش برا همین با اعصبانیت گفت فکر می کنی من گدام پول ندارم؟ تعجب کردم گفتم چی میگی ؟ دیدم از تو جیبش پول زیادی در اورد گذاشت توچادرم گفتم این چه کاریه چرا نمیری عمل کنی خیلی غده ات بزرگ شده گفت برو گم شو تا داد نزدم که می خوای پولامو برداری بهش گفتم تو دیوونه ایی من اومدم یکم حرف بزنم باهات گفت بابام اونقدر داره که پول عمل من در بیاد اما منو عمل نمی کنه ؟ گفتم اخه چرا گفت اخه بابام منو به خاطر همین غده سرطانی می خواد چون خوب درامد داره براش ساکت شد اونقدر دلم سوخت که هیچی نتونستم بهش بگم همین جور داشت به ادمایی که کنارش رد میشدن نگاه میکرد خیلی چشاش معنا داشت خیلی نمی دونم خوب میشه نمی دونم بزرگ بشه چی میشه نمی دونم اما برام مهم شده دوست دارم بازم ببینمش توجه کردین گاهی وقتا ادما برای بار اول همین که همدیگرو میبینن بدونه هیچ حرفی احساس نزدیکی می کنن با کسی...
| Design By : Mihantheme |
