خدایا تو تنهایی!منم تنهام ...

زمزمه کن:اللهم صل علی محمد و علی آل محمد

 

Click to view full size image

ما ارزش  اتمسفر(غلاف جوی) را که کره زمین را در برگرفته است را نمیدانیم.

اگر اتمسفری که زمین را در برنگرفته است نبود شهاب سنگ هایی که از اسمان می اید در چند ثانیه زمین را منهدم می کرد. هر شهاب سنگی  که از اسمان می اید در

چند  لحظه می تواند کره ی زمین را منهدم کند. یکی از شهاب سنگ هایی که اتمسفر را  شکافته و در صحرای آریزونای ایالات متحده فرو آمده است گفته می شود قطر

سوراخی که ایجاد کرده دوازده هزار متر است و عمقش ششصد قدم  و وزنش پنجاه

هزار تن. این یک شهاب سنگی است که با سرعت و قدرت بسیار زیاد و خارق العاده به زمین افتاده  است. یک اتش سوزان!چه چیزی مانع اصابت این شهاب سنگ ها به ما

میشود...اتمسفر.

به این فرموده ی خدای متعال نگاه کن که می فرماید:

 (وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آیاتِها مُعْرِضُونَ).

 «و ما آسمان را سقف محفوظى قرار دادیم ولى آنها از آیات و نشانه‏هاى توحید که در این آسمان پهناور است روى گردانند»

کسی نمیخواد تفکر کنه؟ کسی نمیخواد عبادت کنه؟ بیشتر دقت کنیم و به وجود خدا و قدرتش پی ببریم. یه وقت از اون دسته نباشیم که از نشانه ها روی گردانند...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

بیشتر شماها از داستان انا و مهرداد خبر دارین که یک سال پیش داستانشو گذاشتم تو وبلاگم به خواسته خوده اقا مهرداد. و میدونید که بعد اون تصادف انا پاهاشو از دست داد . خیلی ایمیل زدم به اقا مهرداد تا ببینم چی شد اخرش؟
بعد یک سال اقا مهرداد ایمیل زد و من براتون کپی میکنم تا  دفتر این اتفاق رو ببندیم...

بعد مدتی که تصمیم خودمو گرفتم که به هر طریقی شده انا رو برگردونم مدام می رفتم جلو در خونه انا . اما مادرش با عصبانیت مانع دیدنم میشد. یکی دوبار هم که از دیوار خونشون رفتم بالا و کارم کشید به آگاهی. و با هزارو یک جور تمنایه مادرم  رضایت می دادن تا ولم کنن. اما بازم به قولی که به خودم داده بودم عمل کردم بازم رفتم اما فایده نداشت تا چشم به هم زدم دیدم سه ماه گذشت و من هنوز هیچ کاری نکردم .  میترسیدم که انا فراموشم کنه. ترسی که همیشه تو وجودم بود و اخرش سرم اومد.بهترین کار این بود که برم سراغ فرشید برادر انا که پاتوقشو میدونستم کجاست . رفتم سراغش  بار اولی که همدیگرو دیدیم تا تونست عصبانیتشو خالی کرد و منم از خودم دفاعی نکردم تا تونست منو کتک زد. بعد چند روز دوباره رفتم سراغش اما بازم فایده نداشت. زمان چه با سرعت گذشت. تا اینکه با هزار بدبختی فرشیدو راضی کردم که  کمکم کنه . وقتی نشستم و خواستم در مورد انا برام بگه. گفت عادت ندارم با نامرد جماعت در مورد خواهرم حرف بزنم اما ...
حرفاش برام سنگینی میکرد فقط یک مرد میدونه که وقتی بهش میگن نامرد چقدر سخته. فرشید گفت دو ماه بعد اینکه انا برای همیشه با من خداحافظی کرد به شدت دچار افسردگی  بوده و خانوادش به هر دری میزدن تا حالشو خوب کنن. تا اینکه یه روز تصمیم میگیره از خونه بره بیرون. و طبق یه اتفاق میره خونه سالمندان  برای دیدن پدر مادرهایی که از طرف فرزنداشون...
 یه انگیزه براش شکل میگیره وتصمیم میگیره هفته به هفته روزایه جمعه بره اونجا و محبت کنه به همه اونایی که چشماشون منتظر یک محبته.

بعد اون روز میدونستم باید کجا انا رو پیدا کنم سه روز صبر کردم تا اینکه جمعه شد و از قبل رفته بودم اونجا تا همین که اومد فرصت حرف زدن پیدا کنم . دیدم بهتره برم یه سر به این پدر مادرا بزنم مشغول حرف زدن باهاشون بودم که یه دفعه نگام به اون طرف حیاط افتاد. انا که رویه ویلچر بود و یه پسر قد بلند با موهای مشکی که داشت پشت سرش راه می اومد. تنم لرزید . رفتم خودمو قایم کنم دیدم با هم حرف میزنن. چقدر خنده به صورت انا می اومد. از نوع رفتار و لبخندشون میشد فهمید که حسی به هم دارن. نفهمیدم چطور از اونجا بیام بیرون. دو روز بعد رفتم دوباره سراغ فرشید و بهش قضیه رو گفتم . اونم رفته بود تو خونه برای همه تعریف کرده بود و انا مجبور شده بود که واقعیتو رو بگه. که مدته یک ماهی میشه یه ارتباطو شروع کردن. و خیلی راضیه. چون اون پسر هم جمعه به جمعه می اومده اونجا و به سالمندان سر میزده و اینطور شده که همدیگرو پیدا کردن...

خوشحالم که انا خوشحاله و پسری اونا بدون پاهاش میخواد. شاید حق من اینه که تنها بمونم.

پ .ن=من خودم به نوبه خودم برای مهرداد دعایه صبوری میکنم و شخصا از کار انا خیلی خوشم اومد که اخر هفته ها میره خونه سالمندان. خدا اجرشو بهش بده چه خوبه گاهی وقتا ما هم سر بزنیم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

Design By : Mihantheme