﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>خدایا تو تنهایی!منم تنهام ...</title>
    <description>زمزمه کن:اللهم صل علی محمد و علی آل محمد</description>
    <link>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سونیان</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 25 Dec 2011 20:55:42 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>خداحافظی موقت...</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام به همه رفقا چه از پیرو چه از جوان&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt; از همه تشکر میکنم بخصوص رفقای زیر ابی&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; که خیلی خیلی به ما سر میزدنو ما رو شرمنده کردن. برای مدتی اینجا رو قراره تخته کنیم &lt;img title="افسوس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" alt="افسوس" border="0" /&gt; چه کنیم دیگه زندگی&amp;nbsp; همینه. از شوخی بگذریم برای مدته کوتاهی اپ نمیکنم . اما وقتی برگشتم به همه دوستان سر میزنم اوناییکه ممکنه ادرسشونو تغییر بدن لطف کنن ادرس جدیدشونو برام بزارن تا موقع برگشت بتونم برم پیششون.&lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;اوناییکه نیمه شب از خواب بیدار میشن و به عشق اون بالایی دو رکعت نماز میخونن یه اسمی هم از ما ببرن و ما رو هم دعا کنن. بدجور مخلصیم همگی انشالله همتونو بعدا میبینم &lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" alt="بغل" border="0" /&gt;&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&lt;img class="image" src="http://pichak.net/gallery/albums/userpics/10001/17%7E2.jpg" alt="" width="349" height="314" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سونیان نوشت: ان زمان که همه به دنبال چشم زیبا هستن تو به دنبال نگاه زیبا باش...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/post/66</link>
      <author>سونیان</author>
      <comments>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/comments/325852/8600025/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-325852.post-8600025</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Dec 2011 20:55:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اتمسفر! انداکی تامل</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&lt;a onclick="MM_openBrWindow('displayimage.php?pid=2347&amp;amp;fullsize=1','6946035244ecd421add598','scrollbars=yes,toolbar=no,status=no,resizable=yes,width=1605,height=1203')" href="javascript:;"&gt;&lt;img class="image" src="http://pichak.net/gallery/albums/userpics/10001/normal_21~3.jpg" alt="Click to view full size image" width="399" height="277" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما ارزش&amp;nbsp; اتمسفر(غلاف جوی) را که کره زمین را در برگرفته است را نمیدانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر اتمسفری که زمین را در برنگرفته است نبود شهاب سنگ هایی که از اسمان می اید در چند ثانیه زمین را منهدم می کرد. هر شهاب سنگی&amp;nbsp; که از اسمان می اید در&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند&amp;nbsp; لحظه می تواند کره ی زمین را منهدم کند. یکی از شهاب سنگ هایی که اتمسفر را&amp;nbsp; شکافته و در صحرای آریزونای ایالات متحده فرو آمده است گفته می شود قطر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوراخی که ایجاد کرده دوازده هزار متر است و عمقش ششصد قدم&amp;nbsp; و وزنش پنجاه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هزار تن. این یک شهاب سنگی است که با سرعت و قدرت بسیار زیاد و خارق العاده به زمین افتاده&amp;nbsp; است. یک اتش سوزان!چه چیزی مانع اصابت این شهاب سنگ ها به ما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میشود...اتمسفر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این فرموده ی خدای متعال نگاه کن که می فرماید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;(وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آیاتِها مُعْرِضُونَ).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;laquo;و ما آسمان را سقف محفوظى قرار دادیم ولى آنها از آیات و نشانه&amp;rlm;هاى توحید که در این آسمان پهناور است روى گردانند&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسی نمیخواد تفکر کنه؟ کسی نمیخواد عبادت کنه؟ بیشتر دقت کنیم و به وجود خدا و قدرتش پی ببریم. یه وقت از اون دسته نباشیم که از نشانه ها روی گردانند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/post/65</link>
      <author>سونیان</author>
      <comments>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/comments/325852/8396818/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-325852.post-8396818</guid>
      <pubDate>Wed, 23 Nov 2011 18:25:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من عاشق شدم! بر اساس داستان واقعی2</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&lt;img class="image" src="http://pichak.net/gallery/albums/userpics/10001/124.jpg" alt="" width="370" height="250" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیشتر شماها از داستان انا و مهرداد خبر دارین که یک سال پیش داستانشو گذاشتم تو وبلاگم به خواسته خوده اقا مهرداد. و میدونید که بعد اون تصادف انا پاهاشو از دست داد . خیلی ایمیل زدم به اقا مهرداد تا ببینم چی شد اخرش؟ &lt;br /&gt;بعد یک سال اقا مهرداد ایمیل زد و من براتون کپی میکنم تا&amp;nbsp; دفتر این اتفاق رو ببندیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد مدتی که تصمیم خودمو گرفتم که به هر طریقی شده انا رو برگردونم مدام می رفتم جلو در خونه انا . اما مادرش با عصبانیت مانع دیدنم میشد. یکی دوبار هم که از دیوار خونشون رفتم بالا و کارم کشید به آگاهی. و با هزارو یک جور تمنایه مادرم&amp;nbsp; رضایت می دادن تا ولم کنن. اما بازم به قولی که به خودم داده بودم عمل کردم بازم رفتم اما فایده نداشت تا چشم به هم زدم دیدم سه ماه گذشت و من هنوز هیچ کاری نکردم .&amp;nbsp; میترسیدم که انا فراموشم کنه. ترسی که همیشه تو وجودم بود و اخرش سرم اومد.بهترین کار این بود که برم سراغ فرشید برادر انا که پاتوقشو میدونستم کجاست . رفتم سراغش&amp;nbsp; بار اولی که همدیگرو دیدیم تا تونست عصبانیتشو خالی کرد و منم از خودم دفاعی نکردم تا تونست منو کتک زد. بعد چند روز دوباره رفتم سراغش اما بازم فایده نداشت. زمان چه با سرعت گذشت. تا اینکه با هزار بدبختی فرشیدو راضی کردم که&amp;nbsp; کمکم کنه . وقتی نشستم و خواستم در مورد انا برام بگه. گفت عادت ندارم با نامرد جماعت در مورد خواهرم حرف بزنم اما ...&lt;br /&gt;حرفاش برام سنگینی میکرد فقط یک مرد میدونه که وقتی بهش میگن نامرد چقدر سخته. فرشید گفت دو ماه بعد اینکه انا برای همیشه با من خداحافظی کرد به شدت دچار افسردگی&amp;nbsp; بوده و خانوادش به هر دری میزدن تا حالشو خوب کنن. تا اینکه یه روز تصمیم میگیره از خونه بره بیرون. و طبق یه اتفاق میره خونه سالمندان&amp;nbsp; برای دیدن پدر مادرهایی که از طرف فرزنداشون...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;یه انگیزه براش شکل میگیره وتصمیم میگیره هفته به هفته روزایه جمعه بره اونجا و محبت کنه به همه اونایی که چشماشون منتظر یک محبته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد اون روز میدونستم باید کجا انا رو پیدا کنم سه روز صبر کردم تا اینکه جمعه شد و از قبل رفته بودم اونجا تا همین که اومد فرصت حرف زدن پیدا کنم . دیدم بهتره برم یه سر به این پدر مادرا بزنم مشغول حرف زدن باهاشون بودم که یه دفعه نگام به اون طرف حیاط افتاد. انا که رویه ویلچر بود و یه پسر قد بلند با موهای مشکی که داشت پشت سرش راه می اومد. تنم لرزید . رفتم خودمو قایم کنم دیدم با هم حرف میزنن. چقدر خنده به صورت انا می اومد. از نوع رفتار و لبخندشون میشد فهمید که حسی به هم دارن. نفهمیدم چطور از اونجا بیام بیرون. دو روز بعد رفتم دوباره سراغ فرشید و بهش قضیه رو گفتم . اونم رفته بود تو خونه برای همه تعریف کرده بود و انا مجبور شده بود که واقعیتو رو بگه. که مدته یک ماهی میشه یه ارتباطو شروع کردن. و خیلی راضیه. چون اون پسر هم جمعه به جمعه می اومده اونجا و به سالمندان سر میزده و اینطور شده که همدیگرو پیدا کردن...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشحالم که انا خوشحاله و پسری اونا بدون پاهاش میخواد. شاید حق من اینه که تنها بمونم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ .ن=من خودم به نوبه خودم برای مهرداد دعایه صبوری میکنم و شخصا از کار انا خیلی خوشم اومد که اخر هفته ها میره خونه سالمندان. خدا اجرشو بهش بده چه خوبه گاهی وقتا ما هم سر بزنیم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>سونیان</author>
      <comments>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/comments/325852/8396600/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-325852.post-8396600</guid>
      <pubDate>Wed, 23 Nov 2011 18:00:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فقط یک لبخند!!!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: comic sans ms,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;طفلک یتیم بود و با خانواده عموش زندگی میکرد .همیشه&amp;nbsp; کمبود محبت رو&amp;nbsp; میچشید. لباس &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;های نو که پسر عموش&amp;nbsp; تنش بود یا هدیه هاش&amp;nbsp; و جشن تولدهاش... همیشه کنج اتاقش تنهایی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;با خودش خلوت میکرد. وقتی به پدر و مادر نیاز داشت اتاق های دیوار بهترین سنگ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;صبورش بودن.&amp;nbsp; زمان میگذشت اما&amp;nbsp; خبری از محبت نبود . سعی داشت با پسر عموش&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;رابطه قوی داشته باشه اما ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;بزرگ شد و رسید به سن 20 سالگی یک نوجوان&amp;nbsp; بدون هیچ دوست و رفیقی با هزار کمبود &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;که هیچ کدام گناه او نبود . با هزار بدبختی در سوپرمارکتی کاری پیدا کرده بود خیلی سخت &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;بود که از عموش اون 10 تومن پولو بگیره!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;دختری دبیرستانی وارد شد با چهره ایی خیلی معصوم و زیبا . یک لحظه&amp;nbsp; نگاهش به نگاه&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;دختر خیره شد. قلبش به شدت شروع به لرزیدن کرد . دختر&amp;nbsp; با حالتی خیلی دوست داشتنی تنها فقط یک لبخند به او زد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: comic sans ms,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ.ن: اگه ادمی رو دیدیم که احساس کردیم کمبودی داره سریع توهین &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نکنیم عقده ایی فقط درکش کنیم که کمبودش از کجا شکل گرفته شاید تو بشی&amp;nbsp; فرشته نجاتش و کمکش کنی.&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/post/62</link>
      <author>سونیان</author>
      <comments>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/comments/325852/8330824/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-325852.post-8330824</guid>
      <pubDate>Sun, 13 Nov 2011 20:03:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سوتی دادن بچه های وبلاگی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://up9.iranblog.com/images/4nmdxzdl3bx1sysh41.png" alt="" width="370" height="211" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: book antiqua,palatino;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: andale mono,times;"&gt;چند وقت پیش رفتم تو یکی از وبلاگ های دوستام&amp;nbsp; که اپش خیلی طولانی بود نشستم کامل خوندمش که وسط های پستش نوشته بود هر کی جواب این&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: andale mono,times; font-size: medium;"&gt; سوالو نده معلومه که پستمو نخونده طفلی سوالش این بود: &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: andale mono,times; font-size: medium;"&gt;ایا پست منو خوندی یا نه؟&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: andale mono,times; font-size: medium;"&gt;از بین 32 دو نفر فقط دو نفر جواب داده بودن اره و در مورد انتخاب رشته کمکش کردن&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: andale mono,times; font-size: medium;"&gt; موندم کمک خواستن در مورد انتخاب رشته کجاش قشنگه یا خوبه؟&lt;img title="قهقهه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif" alt="قهقهه" border="0" /&gt; بعضیا گفته بودن&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: andale mono,times; font-size: medium;"&gt; عالی بود! زیبا بود؟ یکی هم یه دونه گل داده بود ! پست بعدش گفته بود متاسفم که&amp;nbsp; از&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: andale mono,times; font-size: medium;"&gt; دوستام تنها 3 نفر میان مطالبو میخونن که خدا رو شکر سومی خوده من بودم &lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;یه سوتی خودم دادم موقعی که تازه وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم یکی از دوستام گفت بیا که اپم .بماند که اون موقع نمیدونستیم اپ کردن چیه&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;بماند که نمیدونستیم لینک کردن چطوره&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt;خلاصه رفتیم وبلاگش و گفتم عجب شعر قشنگی عالی بود عزیزم&lt;img title="دروغگو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/44.gif" alt="دروغگو" border="0" /&gt; دوستم شب اومد گفت سونیان جان کدوم شعر؟ منظورت چی بود؟ منظورت این بود که اپ منو نخوندی اره؟ قبل اینکه نظرو بدی بیا&amp;nbsp; بخون پستمو&lt;img title="کلافه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif" alt="کلافه" border="0" /&gt;وقتی رفتم وبلاگش دیدم پستش در مورد یکی از شیطنتایه دوره دبستانشو نوشته اخه بند بند بود منه بدبخت فکرکرده بودم شعره&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; بدجور ضایع شدم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: andale mono,times; font-size: medium;"&gt;به قولی ادم بره زیر 18 چرخ اما ضایع&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: andale mono,times; font-size: medium;"&gt; نشه والا&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt; ناگفته نماند که بعضی از دوستان اصلا مطالبمو واقعا نمیخونن و یه جورایی سوتی میدن در حالیکه خودشون متوجه نیستنو فقط نویسنده میفهمه و با یه لبخند تلخ جواب کامنتشو میده !بابا نکنیم اینکارو زشته خو&lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;اگه از&amp;nbsp; وبلاگی خوشت نمیاد واقعا ادم نره بهتر از اینکه نظر بی ارزش بده . حالا ببینم اینجا چند نفر سوتی میدن&lt;img title="ابله" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/35.gif" alt="ابله" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/post/60</link>
      <author>سونیان</author>
      <comments>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/comments/325852/8219986/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-325852.post-8219986</guid>
      <pubDate>Thu, 27 Oct 2011 12:07:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فکر کردن به کسی که غریب شده!</title>
      <description>&lt;p&gt;به بیماری که شفا یافت پس از ناتوانی فنون پزشکی سوال کن چه کسی تو رو شفا داد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به ماری که زهر می ریزد فکر کن که چه کسی سم را در درونش نهاده برای شکار؟ حال انکه ان سم جان مار را نمیگیرد اما جان شکارش را...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جنینی که به دور از اب&amp;nbsp; و چراگاه زندگی میکند بگو چه کسی از تو محافظت میکند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ار لخته خونی که در شکم زن تبدیل به موجودی به اسم انسان میگردد سوال کن چگونه به این زیبایی در امدی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نوزادی که هیچ بلد نیست فکر کن که چگونه هنگام تولد گریه میکند؟ چه کسی او را به گریه می اندازد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به چشمانت فکر کن که چگونه میبیند؟ چشمانی که اندازه او کوچک اما وسعت دیدش بی نهایت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به زبان دومت فکر کن که در انتهای دهانت قرار دارد که اگر هنگام غذا خوردن&amp;nbsp; چند ثانیه باز شود باعث خفه گی ما میشود! چه کسی به او اموخت که موقع جویدن باز نگردد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه فقط یک لحظه تنها یک لحظه فکر کنیم میبینم هر ثانیه یک معجزه اتفاق می افته ... واقعا فکر کردن به قدرت و علم خدا خودش عبادت نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قدرت خدایی رو که با این همه بزرگی مغرور نیست اما انسانی به این ضعیفی مغروره..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ب.ن= سلام به همه دوستایه خودمممممم ببخشید که سر نزدم همین الان میام سراغتون به قول بعضیا وقتی غیبم میزنه سخته پیدا کردنم&amp;nbsp;&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt; اما قراره سعی کنم کمتر غیبم بزنه البته امیدوارم &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>سونیان</author>
      <comments>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/comments/325852/8109063/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-325852.post-8109063</guid>
      <pubDate>Mon, 10 Oct 2011 12:34:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هنوز فرشته ها رویه زمین وجود دارن...</title>
      <description>&lt;p&gt;زن و همسرش داخل پارک منتظر بودن تا شعری که رو گفته بودن رویه چوب خوشنویسی کنن .اماده شه .زن احساس پا درد شدیدی داشت چون کفشاش تنگ بودن و خسته شده بود و رفت رویه نیکمت نشست.با نگاهی عجیب کودکانی را که به خاطر فقر کار میکردن دید میزد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه هایی که نشسته بودن رویه زمین و میگفتن اقا ...خانوم خودتو وزن کن پولش اینقد میشه یا بچه هایی که قران و دعا میفروختن یا اونایی که فال میگرفتن . صدای گریه پسر بچه ایی توجه اش رو جلب کرد که داشت بلند گریه زاری میکرد ادمایه زیادی میرفتن کنارشو چیزایی میگفتن و رد میشدن پسر بچه رو به رویه خانومی که رویه زمین نشسته بود و لباس بچه میفروخت ایستاده بود . دل مهربونش تحمل نکرد و رفت کنار بچه گفت عزیزه من چی شده؟بچه با حالت هق هق حرف میزد که زن متوجه نشد فقط گفت مادرم که انگشتش طرف همون خانومی بود که لباس بچه میفروخت... دلش اروم گرفت که خدا رو شکر مادرشو گم نکرده.یه دفعه شوهرش اومد گفت عزیزم تموم شد بریم . اروم روم رفتن رویه صندلی نشستن شوهرش گفت عزیزم چی شده؟ زن در حالیکه چشاش به زمین خیره شده بود گفت فقط خسته ام.دوباره صدایه بچه بلند شد دلش تحمل نکرد شوهرش گفت ول کن عزیزه من حتما با مادرش دعواش شده جالب نیست دخالت کنی...زن توجه ایی نکرد و دوباره رفت . گفت عزیزم گریه نکن فقط بگو چی شده؟ بچه اروم شدگفت خانوم 8 تا قران تو جیبی داشتم که همشو گم کردم مادرم میره به بابام میگه تا صبح دو نفریشون منو میزنن. باید حتما امشب با پول برم خونه واگرنه...دوباره زد زیر گریه...زن کیفشو در اورد و مقداری پول داد گفت برو بده به مادرت و بگو این به جایه پول قران...بچه رفت و زن پشت سرشو نگاه نکرد تنها دید بچه با ترس یه متر کنار مادرش ایستاده و داره پولو بهش میده.با حالتی عجیب دور شد چند دقیقه بعد کنار بستنی فروشی دستاش گرمایه دستایه کودکی رو حس کرد. که چشاش برق میزد همون پسر بچه بود گفت حاج خانوم رفتم با پولتون قران گرفتم میخوام بفروشم حالا مادر و پدرم امشب منو کتک نمیزنن. حالا یه قران ازم میخری؟ زن گفت نه عزیزم برو خوش باش...نیمه شب وقت خواب دور از چشم همسرش گریه میکرد و تصویر پسر بچه از ذهنش بیرون نمی رفت. از خدا خواهش میکرد که به داد همه اونا برسه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://up8.iranblog.com/images/7aryytlvqsvlayob2yx.jpg" alt="" width="298" height="154" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>سونیان</author>
      <comments>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/comments/325852/7957248/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-325852.post-7957248</guid>
      <pubDate>Fri, 16 Sep 2011 12:01:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ابرویه او ابرویه من!</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام امروز بحث من در مورد همه ماست از خودم شروع میکنم نه یکی دیگه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه ما بلوتوث کردیم این وسط یه چیزایی رو هم دیدیم مثلا صداهای پخش شده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دختر یا پسرا که از قبل ضبط شدن یا عکس های دخترا یا فیلم های خانوادگی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حدیثی شنیدم که گفت اگر مسلمانی باعث بشه ابرویه یکی دیگه بریزه خداوند از اون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شخص خشمگین&amp;nbsp; میشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب چرا ؟ چرا از من از تو از شما اخرین حلقه&amp;nbsp;زنجیر پاره شده این بلوتوث ...نباشیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میتونیم پاک کنیم و جا دیگه منتشر نشه .چرا دخترا رو خواهرمون و پسرا رو برادرمون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ندونیم ؟ چرا باید به ریختن ابرویه یکی دیگه بخندیم ؟ چرا فرهنگ ما اینه که هر روز یکی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رو خجالت زده کنیم. شاید واقعا بعدی خوده ما باشیم&amp;nbsp; شاید گوشیه ما پر از عکس های&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانوادگی باشه یه روز یکی سو استفاده کنه یکی اصلا دزدی کنه چه میدونم اینجوری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما هم میشیم یکی از قربانی ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خودم از تو که میای اینجا خواهش میکنم از امروز هر چی بدی دیدیم یا بلوتوث کردیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فهمیدم ممکنه باعث بشه ابرویه یکی&amp;nbsp;بره همون لحظه اول پاک کنیم شاید واقعا برای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسانی شرف و عزت و ابرو ارزش داشته باشه نه اوناییکه خودشون همه چیزو لو میدن!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>سونیان</author>
      <comments>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/comments/325852/7786960/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-325852.post-7786960</guid>
      <pubDate>Fri, 26 Aug 2011 12:31:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حاله خراب این روزایه هر کسی...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;سلام به تو که میبینی چی مینویسم برات ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;دل بستم به زندگی و تو رو خیلی جاها فراموش کردم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;خیلی جاها عشق و دوست داشتنتو ندیدم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;خیلی&amp;nbsp;روزا شد که سرت داد زدم&amp;nbsp; و خیلی بد شدم برات...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;دنیا پرست شدم و &amp;nbsp;فراموش کردم دارم چکار میکنم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;این روزا اون یکی خودم میگه سزای تو همینه که پشیمون بشی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;دوباره در گوشم میگه حقته وقتی کنارش میزنی اینجوری تنها و بی کس بمونی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;دلم داره غصه میخوره به قیمت محبته خودت دوباره اومدم پیشت بگم بازی تموم شد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;اره من باختم&amp;nbsp;عزیزم قبول دارم همیشه بازنده من بودم و بازم خواهم بود ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;اما دلم میخواد بهت بگم نبودنت&amp;nbsp; تو دلم برام قیامته ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;با یه جمله ساده میگم ...دوست دارم خدا جون&amp;nbsp;واقعا بدون تو ته دلم خالیه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino; font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>سونیان</author>
      <comments>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/comments/325852/7471901/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-325852.post-7471901</guid>
      <pubDate>Mon, 08 Aug 2011 20:52:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تفکر دانشجویان و دخترک</title>
      <description>&lt;p&gt;روزی استادی کلاس درس خود را در نزدیکترین پارک کنار دانشگاه برگزار کرد و اون روز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;بحث در هوای ازاد در مورد تفکر و بینش دانشجویان نسبت به خداوند بود و استاد گفت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نظراته خودتان را یکی یکی بگید که هر کدام از دانشجویان صفات خداوند را خیلی عادی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتن مثلا خداوند بزرگ رحمان بخشنده و مهربان ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دخترکی که شاهد حرفا دانشجویان بود ناخوداگاه بلند خندید! استاد گفت کوچولو اینجا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلاس درسه دخترک گفت اقا اجازه؟ من بیشتر جوابو بلدم... استاد خندید گفت بگو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دخترک گفت:خداوند برای من همون تعجب درختی هستش که شما بهش تکیه زدی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که وقتی من بهش نگاه میکنم از شگفتی ان&amp;nbsp; میگم الله اکبر! خدایی که به شوقش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صداش میکنم یا به عشقش مهربونی میکنم تا اون پسرک به جا من تاب بازی کنه یا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به امیدش کنار بابام نماز بخونم ... یه دفعه دخترک ساکت شد استاد با تعجب گفت بگو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دخترک ترسید انگشتش رو تو دهنش کرد و با نگاه مظلومانه گفت اقا معلم الان وقتشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;معنی ایه بابایی رو بگم که همیشه بعد سکوتش میگه... استاد گفت بگو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دخترک گفت: اگر دریا برای کلمات پروردگارم مرکب شود پیش از ان که کلمات پرودگارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پایان پذیرد قطعا دریا پایان می یابد هر چند نظیرش را به مدد ان بیاورم(الکهف109)!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>سونیان</author>
      <comments>http://soniyan-ashegh.persianblog.ir/comments/325852/7321062/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-325852.post-7321062</guid>
      <pubDate>Tue, 19 Jul 2011 19:39:48 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
