زمزمه کن:اللهم صل علی محمد و علی آل محمد
بیشتر شماها از داستان انا و مهرداد خبر دارین که یک سال پیش داستانشو گذاشتم تو وبلاگم به خواسته خوده اقا مهرداد. و میدونید که بعد اون تصادف انا پاهاشو از دست داد . خیلی ایمیل زدم به اقا مهرداد تا ببینم چی شد اخرش؟ بعد مدتی که تصمیم خودمو گرفتم که به هر طریقی شده انا رو برگردونم مدام می رفتم جلو در خونه انا . اما مادرش با عصبانیت مانع دیدنم میشد. یکی دوبار هم که از دیوار خونشون رفتم بالا و کارم کشید به آگاهی. و با هزارو یک جور تمنایه مادرم رضایت می دادن تا ولم کنن. اما بازم به قولی که به خودم داده بودم عمل کردم بازم رفتم اما فایده نداشت تا چشم به هم زدم دیدم سه ماه گذشت و من هنوز هیچ کاری نکردم . میترسیدم که انا فراموشم کنه. ترسی که همیشه تو وجودم بود و اخرش سرم اومد.بهترین کار این بود که برم سراغ فرشید برادر انا که پاتوقشو میدونستم کجاست . رفتم سراغش بار اولی که همدیگرو دیدیم تا تونست عصبانیتشو خالی کرد و منم از خودم دفاعی نکردم تا تونست منو کتک زد. بعد چند روز دوباره رفتم سراغش اما بازم فایده نداشت. زمان چه با سرعت گذشت. تا اینکه با هزار بدبختی فرشیدو راضی کردم که کمکم کنه . وقتی نشستم و خواستم در مورد انا برام بگه. گفت عادت ندارم با نامرد جماعت در مورد خواهرم حرف بزنم اما ... بعد اون روز میدونستم باید کجا انا رو پیدا کنم سه روز صبر کردم تا اینکه جمعه شد و از قبل رفته بودم اونجا تا همین که اومد فرصت حرف زدن پیدا کنم . دیدم بهتره برم یه سر به این پدر مادرا بزنم مشغول حرف زدن باهاشون بودم که یه دفعه نگام به اون طرف حیاط افتاد. انا که رویه ویلچر بود و یه پسر قد بلند با موهای مشکی که داشت پشت سرش راه می اومد. تنم لرزید . رفتم خودمو قایم کنم دیدم با هم حرف میزنن. چقدر خنده به صورت انا می اومد. از نوع رفتار و لبخندشون میشد فهمید که حسی به هم دارن. نفهمیدم چطور از اونجا بیام بیرون. دو روز بعد رفتم دوباره سراغ فرشید و بهش قضیه رو گفتم . اونم رفته بود تو خونه برای همه تعریف کرده بود و انا مجبور شده بود که واقعیتو رو بگه. که مدته یک ماهی میشه یه ارتباطو شروع کردن. و خیلی راضیه. چون اون پسر هم جمعه به جمعه می اومده اونجا و به سالمندان سر میزده و اینطور شده که همدیگرو پیدا کردن... خوشحالم که انا خوشحاله و پسری اونا بدون پاهاش میخواد. شاید حق من اینه که تنها بمونم. پ .ن=من خودم به نوبه خودم برای مهرداد دعایه صبوری میکنم و شخصا از کار انا خیلی خوشم اومد که اخر هفته ها میره خونه سالمندان. خدا اجرشو بهش بده چه خوبه گاهی وقتا ما هم سر بزنیم. طفلک یتیم بود و با خانواده عموش زندگی میکرد .همیشه کمبود محبت رو میچشید. لباس های نو که پسر عموش تنش بود یا هدیه هاش و جشن تولدهاش... همیشه کنج اتاقش تنهایی با خودش خلوت میکرد. وقتی به پدر و مادر نیاز داشت اتاق های دیوار بهترین سنگ صبورش بودن. زمان میگذشت اما خبری از محبت نبود . سعی داشت با پسر عموش رابطه قوی داشته باشه اما ... بزرگ شد و رسید به سن 20 سالگی یک نوجوان بدون هیچ دوست و رفیقی با هزار کمبود که هیچ کدام گناه او نبود . با هزار بدبختی در سوپرمارکتی کاری پیدا کرده بود خیلی سخت بود که از عموش اون 10 تومن پولو بگیره! دختری دبیرستانی وارد شد با چهره ایی خیلی معصوم و زیبا . یک لحظه نگاهش به نگاه دختر خیره شد. قلبش به شدت شروع به لرزیدن کرد . دختر با حالتی خیلی دوست داشتنی تنها فقط یک لبخند به او زد ... پ.ن: اگه ادمی رو دیدیم که احساس کردیم کمبودی داره سریع توهین نکنیم عقده ایی فقط درکش کنیم که کمبودش از کجا شکل گرفته شاید تو بشی فرشته نجاتش و کمکش کنی. یه بار تو دل سیاهی شب مادر بزرگم اومد تو اتاقم و شروع کرد به گفتن قصه... اما این بار قصه مامان بزرگم با همیشه فرق داشت می گفت: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود مادر تنهایی بود که عاشق بچه هاش بود بابایه این بچه ها ادم خوبی نبود همیشه به بچه ها و مادرشون می زد ...کار نمی کرد و گوشه خونه نشسته بود و زانو به بغل گرفته دستور می داد. زمان به سختی می گذشت پدر خانواده خود را ترک کرد و برا همیشه رفت جایی که کسی اون نشناسه ! مادر بدبخت موند با دو بچه کوچک که حالا وقت کار کردنش بودزندگی سخت بود اما سخت تر شد. روزگاری گذشت دخترو پسر این خانوم بزرگ شدن اقا و دوشیزه شدن دختر که رفت سر خونه زندگیه خودش یه مادر پیر موند با یه پسر بزرگ مادر همیشه پسرش رو نصیحت می کرد که فرزندم خانوده ات رو هیچ موقع تنها نزار در مواقع سختی و مشکلات چون همه چیز با گذشت زمان درست میشه ... پسر ازدواج کرد صاحب یه دختر کوچولو شد زندگیشان بد نبود می گذشت یه زندگی ارام و ساده اما طمع چشم این پسر را کور کرد و گفت میرم دانبال زندگی بهتر به همسر و مادرش گفت میرم و خیلی زود بر میگردم با کلی پول ... اما هنوز پسر بر نگشته دختر شیر خوارش شده ٨ ساله مادر بزرگم با بغض سنگینی ادامه داد دخترم برای ما همیشه بمان و ترکمان نکن قدر مادرت را بدان که سخت کار می کند گفتم مادر بزرگ پسرک برگشت یا نه؟ گفت او هم همانند پدرش رسم وفا و مردی را نیاموخته دخترم... مادر بزرگم رفت با بغض سنگین و من باز هم چشمانم دوخته شده به در تا پدرم بیاید ...شاید ...نه می دونم که میاید مادر گفت حتما پدرت میاید
بعد یک سال اقا مهرداد ایمیل زد و من براتون کپی میکنم تا دفتر این اتفاق رو ببندیم...
حرفاش برام سنگینی میکرد فقط یک مرد میدونه که وقتی بهش میگن نامرد چقدر سخته. فرشید گفت دو ماه بعد اینکه انا برای همیشه با من خداحافظی کرد به شدت دچار افسردگی بوده و خانوادش به هر دری میزدن تا حالشو خوب کنن. تا اینکه یه روز تصمیم میگیره از خونه بره بیرون. و طبق یه اتفاق میره خونه سالمندان برای دیدن پدر مادرهایی که از طرف فرزنداشون...
یه انگیزه براش شکل میگیره وتصمیم میگیره هفته به هفته روزایه جمعه بره اونجا و محبت کنه به همه اونایی که چشماشون منتظر یک محبته.

| Design By : Mihantheme |
