زمزمه کن:اللهم صل علی محمد و علی آل محمد
یه چیز خیلی عجیب بود برام .انا وقتی بهم می گفت تماس میگیرم یک ثانیه تاخیر نداشت هزار فکر میکردم نکنه ازم خسته شده...نکنه یکی بهتر رو پیدا کرده اما نه انای من اینجوری نیست ...چی شده چرا زنگ نزد .بهتره خودم تماس بگیرم اما گوشیش خاموش بود نیم ساعت تو پارک همین جور قدم می زدم داشتم کم کم دیوونه می شدم تا اینکه یه اس از فرشید اومد که سریع خودتو برسون بیمارستان امام حسین ... تمام بدنم لرزید می دونستم برای انا اتفاقی افتاده تو راه همه اش دعا می کردم که حالش خوب باشه بهتره داستانو از اول بگم من مهراد ٢۵ سالمه و اناهیتا ١٩ ساله من یه پسر مغرور و از خود راضی بودم که اصلا به هیچ چیزی جز خودم توجه نداشتم بهتره بگم حتی به اسلام و پیامبر هم اعتقاد نداشتم فقط به خدا ... و می گفتم دنیا طبق نظم به وجود اومده و همین جور هم پیش میره اعتقادهایی که خیلی از جوونایه امروزی دارن .یه روز تو نت بودم تو قسمت عمومی حرفایی میزدم که همه نظر می دادن در مورد خدا در مورده اینکه همه حرفا شعار شده یک مرتبه دیدم دختری به اسم اناهیتا اومد تو قسمت خصوصی و حرفایی زد که دیگه نتونستم چیزی بگم فقط یه خواهش کردم ازش که ای دیشو بده که اونم داد چون میدونستم دلش می خواد عقیده من رو عوض کن بدون معطلی ای دیشو داد هر روز با هم چت میکردیم یه زمان خاصی رو با هم انلاین می شدیم اونقدر جذاب حرف میزد که من فقط میدیدم و از صد جمله اون من فقط یه جمله می گفتم تا اینکه عکسمو نشونش دادم اما هر کاری کردم عکسشو نشون نداد شماره دادم اما شماره نداد هر کاریش میکردم می ګفت نه نه نه! تا اینکه یک روز نقشه کشیدم دو روز انلاین نشم تا نګران بشه شاید بعد از دو روز برم شمارشو بده به من ... تا اینکه بعد از دو روز رفتم یاهو خیلی ناراحت بود خیلی خیلی راحت متوجه می شدم به من وابسته شده ګفتم اګه شمارتو ندی دیګه نمیام نت ... شمارشو ګرفتم دیګه با هم چت نکردیم و تلفنی حرف میزدیم اونقدر خوب حرف می زد که هر کسی جایه من بود حرفی برای ګفتن نداشت و وقتی از قیافه اش سوال میکردم می ګفت من خیلی بد قیافه هستم مجبورش کردم یه جا قرار بزاریم تا ببینمش اولین روز دیدنشو تا زنده هستم فراموش نمی کنم تو کتابخونه قرار ګذاشتیم شاید بخندیدن چرا اونجا رفتیم اخه دلش نمی خواست جاهایی بره که همه دختر و بسرا میرن خب انا این بود دیګه ... وقتی دیدمش تعجب کردم اخه اینکه می ګفت من قیافه بدی دارم اصلا این دختر که خیلی جذاب بود وقتی با من راه می رفت همه بسرا بهش توجه داشتن خیلی با حجاب بود و جوری رفتار میکرد که همه می ګفتن خواهرمه !!! باورم نمی شد تو این زمونه همچین دخترایی هم باشن البته یه دونه هستش اونم انا بود خیلی با هم قرار میزاشتم واقعا دلم می خواست به عنوان همسر اینده قبولش کنم اما قبول نمی کرد اوایل می ګفت می خوام درسمو ادامه بدم و بهانه ایه دیګه اما نمی دونست تو دلم چه غوغایی کرده نمی دونست اونقدر دوستش دارم که اګه بګه مهراد بمیر می مردم و نفسم تو سینه خفه می شد نمی دونست که اګه یه روز صداشو نشنوم دیوونه میشم اخه چه جوری باید بهش می فهموندم عاشقش شدم و تا زنده هستم وفادارش خواهم بود دلم می خواست وقتی به چشاش نګاه می کنم بهش بګم قربونت برم فدات بشم اما اونقدر نجیب بود جرات نداشتم بګم خیلی با هم قرار ګذاشتیم تا اینکه دیګه نمی تونستیم روزی یه بار همدیګه رو نبینیم من با خانوده ام مشورت کردم و تمام خصوصیات انا رو ګفتم همه شیفته دیدنش بودن تا اینکه تصمیم ګرفتم خانوده ها رو با هم اشنا کنم و همین کارو کردم و انایی من روز به روز خندیدنش بیشتر می شد .عاشق خندیدنش بودم وقتی می خندید دلم غش می رفت براش تا اینکه زمان ناخوشیمون رسید رفتم بیمارستان فرشید رو دیدم ګفتم چی شده خواهرت کجاست دیدم همین جور داره اشک میریزه ترسیده بود ګفت مهراد انا تصادف کرده همون جا ولو شدم تو اتاق عمل بود بعد از ۴ ساعت دیدم اومدن بیرون با دکترش حرف زدم باورم نمی شد اناهیتایه من فلج شده باید تمام عمرش رو ویلچر بشینه التماس دکتر کردم یعنی هیچ امیدی نیست دکتر ګفت امیدتون به خدا باشه ما دیګه نمی تونیم کاری بکنیم انایه من دیګه کم می خندید دنیا براش معنی نداشت اما من کنارش بودم کم کم خانودم به من فشار می اوردن سه ماه ګذشت کم کم روحیه انا خوب می شد می دونستم سریع با این مساله کنار میاد چون با ایمان بود تا اینکه من عشقمو با یه جمله از دست دادم تو بارک بودیم داشتیم حرف میزدیم یه مرتبه یه جمله ګفتم که انا رو ساکت کرد و برای همیشه رفت دیګه تا امروز نخواست منو ببینه من بهش ګفتم اګه با یه دختر خوشګلتر از تو و سالم اشنا بشم یعنی تو رو انتخاب می کنم؟ حتی جواب نداد تازه متوجه شدم چه جمله ایی ګفتم خدا می دونه چقدر تحقیر شد چقدر خرد شد یه فرشته رو از دست دادم اما خدا خودش میدونه من قصدی نداشتم شاید حرفایه خانوادم رویه من تاثیر ګذاشته بود اما من هنوز عاشقشم کاش بدونه هنوز مهرداد عاشقه چشاشه و فدا میشه براش
ساعت ۶ بعد ظهر بود منتظر تلفن انا بودم اما ازش خبری نشد !
| Design By : Mihantheme |
