خدایا تو تنهایی!منم تنهام ...

زمزمه کن:اللهم صل علی محمد و علی آل محمد

زن و همسرش داخل پارک منتظر بودن تا شعری که رو گفته بودن رویه چوب خوشنویسی کنن .اماده شه .زن احساس پا درد شدیدی داشت چون کفشاش تنگ بودن و خسته شده بود و رفت رویه نیکمت نشست.با نگاهی عجیب کودکانی را که به خاطر فقر کار میکردن دید میزد .

بچه هایی که نشسته بودن رویه زمین و میگفتن اقا ...خانوم خودتو وزن کن پولش اینقد میشه یا بچه هایی که قران و دعا میفروختن یا اونایی که فال میگرفتن . صدای گریه پسر بچه ایی توجه اش رو جلب کرد که داشت بلند گریه زاری میکرد ادمایه زیادی میرفتن کنارشو چیزایی میگفتن و رد میشدن پسر بچه رو به رویه خانومی که رویه زمین نشسته بود و لباس بچه میفروخت ایستاده بود . دل مهربونش تحمل نکرد و رفت کنار بچه گفت عزیزه من چی شده؟بچه با حالت هق هق حرف میزد که زن متوجه نشد فقط گفت مادرم که انگشتش طرف همون خانومی بود که لباس بچه میفروخت... دلش اروم گرفت که خدا رو شکر مادرشو گم نکرده.یه دفعه شوهرش اومد گفت عزیزم تموم شد بریم . اروم روم رفتن رویه صندلی نشستن شوهرش گفت عزیزم چی شده؟ زن در حالیکه چشاش به زمین خیره شده بود گفت فقط خسته ام.دوباره صدایه بچه بلند شد دلش تحمل نکرد شوهرش گفت ول کن عزیزه من حتما با مادرش دعواش شده جالب نیست دخالت کنی...زن توجه ایی نکرد و دوباره رفت . گفت عزیزم گریه نکن فقط بگو چی شده؟ بچه اروم شدگفت خانوم 8 تا قران تو جیبی داشتم که همشو گم کردم مادرم میره به بابام میگه تا صبح دو نفریشون منو میزنن. باید حتما امشب با پول برم خونه واگرنه...دوباره زد زیر گریه...زن کیفشو در اورد و مقداری پول داد گفت برو بده به مادرت و بگو این به جایه پول قران...بچه رفت و زن پشت سرشو نگاه نکرد تنها دید بچه با ترس یه متر کنار مادرش ایستاده و داره پولو بهش میده.با حالتی عجیب دور شد چند دقیقه بعد کنار بستنی فروشی دستاش گرمایه دستایه کودکی رو حس کرد. که چشاش برق میزد همون پسر بچه بود گفت حاج خانوم رفتم با پولتون قران گرفتم میخوام بفروشم حالا مادر و پدرم امشب منو کتک نمیزنن. حالا یه قران ازم میخری؟ زن گفت نه عزیزم برو خوش باش...نیمه شب وقت خواب دور از چشم همسرش گریه میکرد و تصویر پسر بچه از ذهنش بیرون نمی رفت. از خدا خواهش میکرد که به داد همه اونا برسه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٥ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط سونیان نظرات () |

Design By : Mihantheme